باغ بی برگی

فرزند کشی رستم در شاهنامه

کاری بايد کرد
دير می‌شود
کاری بايد کرد
برف
راه را پوشانده است
باد مثل هميشه نيست
تا هوا روشن است
بايد از اين ظلمت بيهوده بگذريم
دارد دير می‌شود
من خواب ديده‌ام
تعلل
سرآغاز تاريکی مطلق است…

«ما نباید بمیریم؛ رویاها بی‌مادر می‌شوند-

سید علی صالحی- انتشارات نگاه»



پهلوان در کمند مکافات              محمدجعفر محمدزاده

نگاهی به ماجرای غم انگيز فرزندکشی رستم در شاهنامه فردوسی

مکافات عمل در شاهنامه ي فردوسی از جمله پندارهایی است که نمونه های فراوانی دارد. مکافات سرنوشت های نیک و یا شومی هستند که در اثر کردار شخصیت های شاهنامه پیش روی آنان قرار می گیرد. اعمال و رفتار هر شخص در طول عمر تقدیری محتوم را پیش روی او قرار می دهد. مکافات بسته به نوع اعمال مراتب و درجاتی دارد و به حتمی و معلق و کوچک و بزرگ تقسیم می شود. این مجال اندک بر آن است تا ضمن شرح گوشه هایی از داستان غم انگیز رستم و سهراب به این واقعیت برسد که آنچه بر سر رستم آمد تاوان عمل او بود که وی را به سوی فرزند کشی کشاند. شاید تاوان گناهی نا بخشوده که فقط مرگ سهراب، آن هم با دشنه ي پدر می توانست اثر آن را از وجود رستم بزداید. درباره ي داستان رستم و سهراب بسیار گفته اند و کتاب ها نوشته اند. داستانی تراژدیک که حقیقتاً از جهت زیبایی در اوج است و از نقطه نظر پرداخت بسیار استادانه و در اوج پرداخته شده است. و بدون تردید در ردیف برجسته ترین آثار ادبی جهان قرار دارد.
فردوسی در آغاز این منظومه‌ي زیبا ابتدا از مرگ سخن می گوید:
چنان دان که داد است و بیداد نیست        چــو داد آمدش جای فریاد نیست
فردوسی تأیید می کند که مرگ به هر نوعش داد است و بیداد نیست و تلویحاً مرگ سهراب و ماجرای غم انگیز آن را داد می داند و گله ای بر آن روا نمی دارد و اصولاً برای آن که امر ناخوشایندی را داد بدانیم باید دلایلی قانع کننده داشته باشیم.
در همین مقدمه فردوسی تأکید می کند که لزوماً نباید انسان ها پی به علل حقیقی برخی اتفاقات ببرند. مرگ یک واقعیت است، وقوع آن حتمی است و مرگ های نا بهنگام و خلاف عادت دید و فکر بشر هم ضرورتاً دلایلی برای خود دارند و ممکن است که بشر آن ها  را نتواند به درستی دریابد.
بر این کار یزدان تو را راز نیست        اگر جانت با دیـــو انباز نیست
در ابتدای داستان می خوانیم که:
غمی بُد دلش ساز نخجیر کـرد       کمر بست و ترکش پر از تیر کرد
سوی مرز توران چو بنهاد روی        چـو شیر دُژاگاهِ نخجیـــر جوی
بر این اساس، رستم به عزم شکار، راهیِ مرز توران می شود و به تعبیر فردوسی چون شیر «دژآگاه» در پی شکار می رود، شیر دژآگاه یعنی «شیر گرسنه و سهمگین در پی شکار». پس از آن به شکارگاه گوران روی می نهد و بی محابا و بی آداب و ترتیب شکار می کند و چندین شکار پیاپی روی هم می افکند:
به تیر و کمان و گرز و کمند       بیفگند بر دشت نخجیر چند
در رسوم پهلوانی این گونه شکار کردن دور از آيین جوانمردی است زیرا به حسب معمول، شکار به اندازه‌ي نیاز پسندیده تر بوده است. از این پس تصویری که فردوسی از کباب کردن و غذا خوردن رستم ارائه می کند دیدنی است:                                   

ز خاشاک و از خار و شاخ درخت       یکــی آتشی بر فـروزید سخت
چو آتش پراکنده شد پیـــل تن         درختـی بجســت از درِ بابــزن
یکـــی نرّه گوری بـزد بر درخت        که در چنگ او پرّ مرغی نَسَخت
چو بریان شد از هم بکند و بخَورد     ز مغـــز استخوانش برآورد گرد
 پس از این شکار کردن و خوردن بی محاباست که رستم پهلوان که همواره مرزدار و مرزبان و نگهبان ایران زمین از حملات دشمنان ایران بوده به خوابی عمیق فرو می رود. خوابی چون انسان های عادی و خفته از بسیاری طعام و شراب و بی دغدغه‌ي روزگار.
بخفت و بـرآسود از روزگــار       چمان و چران رخش در مرغزار
اولین نتیجه و ثمره‌ي خوردن غیر عادی و به دنبال آن خواب عمیق رستم در سرزمین دشمن دیرینه‌ي ایران زمین، فرار مرکب افسانه ای رستم از بر اوست. رخش که بارها چون همراهی مهربان و عاقل رستم را از خطر نجات بخشیده بود اینک با اولین چرت غفلت آلود رستم، چمان و چران از بر او دور می شود تا به دستان سوارانی از سرزمین ترکان گرفتار آید:
سواران ترکان تنی هفت و هشت       بر آن دشت نخجیـر گه بر گذشت
پی رخش دیــدند در مــرغــزار            بگشتنــد گــرد لب جــــویبـــار
چــو بر دشت مر رخش را یافتند          سوی بنـــد کـــردنش بشتافتنـــد
گرفتند و بـــردند پویان به شهـر          همـی هر یک از رخش جستند بهـر
رستم چون از خواب سنگین نیمروزی به خود آمد، اولین خبطی که متوجه آن شد فقدان رخش بود و از این بابت بسیار خود را سرزنش کرد. در این موضع است که فردوسی گم شدن رخش را به درد و رنج و مصیبت عظیمی برای رستم ماننده کرده است:
همی گفت که اکنـــون پیاده روان        کجا پویـم از ننگ تیـــره روان؟
چه گویند گردان که اسپش که برد؟      تهمتن بــدین سان بخفت و بمرد
کنـــون رفت بایــد به بیچـــارگی         سپردن به غم دل به یکبـــارگی
کنون بست بایــد سلیــح و کمـــر       به جایـــی نشانش بیابـم مگـــر
همی رفت زین سان پر اندوه و رنج     تن اندر عنا و دل انـــدر شکنج
چون رستم به شهر سمنگان رسید با بدرقه‌ي گرم و ترس آلود سمنگانیان روبرو شد. از شاه تا لشکری به استقبال او آمدند و پوزش خواهان گفتند:
بدین شهر ما نیک خواه توایم        ستوده به فرمان و راه توئیم
از آن جا که به تعبیر سعدی «خور و خواب و خشم و شهوت و آز» انسان ها را از مسیر حقیقت و شناخت آن دور می گرداند، رستم بی توجه به مهرورزی های اهل سمنگان- گر چه به ظاهر – با خشم و غرور همیشگی خود پاسخ آنان را داد:
بدو گفت رخشم بدین مـرغزار       ز من دور شد بی لگام و فسار
گــرایدونکه ماند ز من ناپدید          سران را بسی سـر بباید برید
از این پس رستم با سخنان دل گرم کننده‌ي شاه سمنگان آرام می گیرد و به مهمانی او قدم می گذارد و شبی را با شادی و شادمانی تمام سپری می کند. ماجرای ازدواج نهانی رستم با تهمینه دختر شاه سمنگان هم در این شب اتفاق می افتد و ماجرای سپردن نشان خود به تهمینه که با فرزند او، دختر یا پسر، همان کند که سفارش کرده است و الخ...
 رستم به غفلت و به دور ازحزم به سرزمین بیگانه قدم می گذارد. خور و خواب بیش از حد رخش را از کف او می رباید و خشم و شهوت وی را اسیر خود می کند و بی تدبیری بر او غلبه کرده و گر چه خود را زود از سرزمین سمنگان می رهاند اما دل در سمنگان

به دستان تهمینه سپرده است و خود بی آنکه اندیشه کند که این غفلت چه بر سر او خواهد آورد راهی ایران زمین می شود. سالی نمی گذرد که از تهمینه کودکی به دنیا می آید و او را سهراب می نامند. کودکی که :
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود        که یارست با او نبــــرد آزمود
جوانی جویای نام و جویای پدر که در سرزمین سمنگان هماوردی برای خود نمی یابد، به ناچار باید به سرزمینی دیگر، شاید ایران، راهی شود تا هماورد بجوید گرچه در ظاهر به دنبال پدر. جوانی نو رسته که از یک سو، اسیر مهر و عاطفه ي پدر و مغرور داشتن چنان یاوری قرار او را ستانده و از دیگر سو دسیسه های افراسیاب و تورانیان وی را تشجیع می کند تا برای دست یافتن به رستم عازم ایران شود. آیا همه‌ي صحنه های پیش آمده در جریان سفر سهراب تا مرز ایران و از بین رفتن همه‌ي عواملی را که ممکن بود سهراب در دست یابی به پدر یاری رساند، می توان به چیزی غیر از نتیجه ي عمل خود او که در انتظارش بود ارزیابی نمود؟ مکافاتی که حکم کرده بود به واسطه ي اشتباهات گذشته، رستم باید جگرگوشه ي خود را با دستان خویش در خون شناور سازد!
افراسیاب در این بین شادمانه و امیدوار به آینده، نقشه های شومی در سر می پروراند و منتظر و نظاره گر بود:
چو افراسیاب آن سخن ها شنـــود       خوش آمدش، خندید و شادی نمود
افراسیاب کاری کرد که باید می کرد و اگر جز این بود از تدبیر و سیاست او به دور بود. او باید به هر وسیله ای در صدد می بود تا کار ایران بسازد، و ایران با وجود رستم از بین رفتنی نبود، به ویژه آنکه اینک برای رستم پسری از جنس او پا به عرصه ي وجود گذاشته بود، که بیم آن می رفت این پدر و پسر دست در دست هم دهند و کار جهان یکسره سازند. پس چاره همان است که اندیشیده بود.

به گــردان لشکر سپهــدار گفت       که این راز بایــد که ماند نهفت
چو روی اندر آرند هر دو به روی       تهمتن بود بی گمان چاره جوی
پدر را نبایـــد که دانـــد پســـر        که بندد دل و جان به مهــر پدر
مگــــر کان گـــو سالخــــورد          شود کشته بر دست این شیرمرد
از آن پس بســازید سهــــراب را      ببندید یک شب بـرو خواب را
افراسیاب دو نفر از لشکریان خود به نام هومان و بارمان مأمور مراقب فرمان خود کرد. در واقع همه‌ي اتفاقات دست تقدیر بودند تا حصول مقصود را آسان کند و آن بودنی کار، یعنی؛ کشته شدن سهراب بر دستان رستم اتفاق بیفتد. از طرفی همه ي ابزار و امکانات موجود که باید مانع از فرزند کشی رستم و مرگ سهراب می شدند خود ابزار و قابله ای بودند در دستان تقدیر. تقدیری که محتوم بود و لایتغیر، زیرا آنچه ناخشنود می نمود خود نتیجه عمل و در واقع مکافات عمل رستم بود. سرنوشت محتومی که نوشداروی اعجازآورکیکاووس هم نتوانست مانع از وقوع آن باشد.
نکته ي پایانی اینکه: تصدیق این گفتار گردی بر قبای پهلوان بزرگ ایران و اسطوره‌ي ارجمند این آب و خاک نمی نشاند. زیرا که رستم موجودی مافوق انسانی نبوده و فردوسی هم در پی خلق چنین شخصیتی بر نیامده است. رستم پهلوانی دلیر و گُرد با همه ي خصایص انسانی بوده است که در جای جای شاهنامه و دیگر متونی که از رستم نام برده اند می توان آن را جست و جو کرد. انسانی که هم غم می خورد و هم شادی می طلبد. هم به درستی می اندیشد و هم به خطا وسوسه می شود .


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/26ساعت 13:4  توسط سروناز  |