تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

با سلام و ارادت

این وبلاگ تعطیل شد

و به این زودی قصد ندارم چیزی بنویسم

نمیدونم تا کی!!!!!!!!!

ممنون از همه ی دوستان

 



 

آب زير کاه

ریشه تاریخی ضرب المثل «آب زیرکاه»

  اعظم السادات عافیت

آب زیرکاه به کسانی اطلاق می شود که زندگی و حشر و نشر اجتماعی خود را بر پایه مکر و عذر و حیله بنا نهند و با صورت « حق به جانب » ولی سیرتی نامحمود در مقام انحام مقاصد شوم خود برآیند.

این گونه افراد را مکار و دغلباز نیز می گویند و ضرر خطر آنها از دشمن بیشتر است. زیرا دشمن با چهره و حربه دشمنی به میدان می آید، در حالی که این طبقه در لباس دوستی و خیرخواهی خیانت می کنند.

اکنون باید دید در این عبارت مثلی، آبی که در زیر کاه باشد چگونه ممکن است منشأ زیان و ضرر شود.

آب زیرکاه از ابتکارات قبایل و جوامعی بود که به علت ضعف و ناتوانی جز از طریق مکر و حیله یارای مبارزه و مقابله با دشمن را نداشته اند. به همین جهت برای انکه بتوانند حریف قوی پنجه را مغلوب و منکوب نمایند، در مسیر او با تلاقی پر از آب حفر می کردند و روی آب را با کاه و کنش طوری می پوشانیدند که هیچ عابری تصور نمی کرد « آب زیر کاهی » ممکن است در آن مسیر و معبر وجود داشته باشد.

باید دانست که ایجاد این گونه باتلاقهای آب زیر کاه صرفاً در حول و حوش قریه ها و قصبات مناطق زارعی امکان پذیر بود، تا برای عابران وجود کاه و کنش موجب توهم و سوءظن نشود و دشمن با خیال راحت و بدون دغدغه خاطر و سرمست از باده غرور و قدرت در آن گذرگاه مستور از کاه و کنش گام برمی داشت ودر درون آب زیرکاه غرقه می شد.

آب زیرکاه در قرون و اعصار قدیمه جزء حیله های جنگی بود و سپاهیان متخاصم را از این رهگذر غافلگیر و منکوب می کردند.

البته این حیله جنگی در مناطق باتلاقی و نقاطی که شالیزاری داشت – مانند گیلان و مازندران – بیشتر معمول و متداول بود تا همان طوری که گفته شد، موجب سوءظن دشمن نگردد. طریقه اش این بود که در مسیر قشون مهاجم باتلاقهای پراکنده و متعدد و کم عرض حفر می کردند و روی باتلاقها را با کاه و کنش می پوشانیدند. بدیهی است عبور از این مناطق موجب می شد که قسمت مقدم مهاجمین یعنی پیشتازان و سوارکاران در باتلاقهای سرپوشیده فرو روند و پیشروی آنها دچار کندی شود تا برای مدافعان فرصت و امکان آمادگی و تجهیز سپاه فراهم آید.

فی المثل اسپهبد فرخان بزرگ، فرزند دابویه، معاصر عبدالملک مروان، که بعد از پدر بر مسند حکومت طبرستان نشست و از گیلان تا نیشابور را در حیطه تصرف آورده بود؛ برای جلوگیری از عصیان و سرکشی دیلمی ها و سایر طاغیان و سرکشان؛ « از آمل تا دیلمستان چنان به اصطلخ (گویش مازندرانی به معنی استخر) و خندق و مثل هذا استوار گردانید که جز پیاده را عبور ممکن نبودی».

ریشه تاریخی ضرب المثل:

 « چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است»

چون مطلبی آنقدر واضح و روشن باشد که احتیاج به تعبیر و تفسیر نداشته باشد، به مصراع بالا استناد جسته و ارسال مثل می کنند.

این مصراع از شعری است که ناظم آن را نگارنده نشناخته:

پرسی که تمنای تو از لعل لبم چیست  

                                                          آنجا که عیانست چه حاجت به بیانست

طبسی حائری در کشکولش آن را به این صورت هم نقل کره است:

خواهم که بنالم زغم هجر تو گویم      

                                                            آنجا که عیانست چه حاجت به بیانست

ولی چون بنیانگذار سلسله گورکانی هند مصراع بالا را در یکی از وقایع تاریخی تضمین کرده و بدان جهت به صورت ضرب المثل درآمده است، به شرح واقعه می پردازیم:

ظهیرالدین محمد بابر (888-937 هجری) که با پنج پشت به امیر تیمور می رسد، مؤسس سلسه گورکانیه در هندوستان است. بابر در زبان ترکی همان ببر – حیوان مشهور – است که بعضی از پادشاهان ترک این لقب را برای خود برگزیده اند.

بابر پس از فوت پدر، وارث حکومت فرغانه گردید؛ ولی چون شیبک خان شیبانی اوزبک پس از مدت یازده سال جنگ و محاربه او را از فرغانه بیرون راند، به جانب کابل و قندهار روی آورد.

مدت بیست سال در آن حدود فرمانروایی کرد و ضمناً به خیال تسخیر هندوستان افتاده در سال 932 هجری پس از فتح پانی پات، ابراهیم لودی پادشاه هندوستان را مغلوب کرد و داخل دهلی شد. آنگاه آکره و شمال هندوستان، از رود سند تا بنکال را به تصرف در آورده، بنیان خاندان امپراطوری مغول رادرآنجا برقرار کرد که مدت سه قرن در آن سرزمین سلطنت کردندوازاین سلسله سلاطین نامداری چون اکبر شاه و اورنگ زیب ظهورکرده اند.

سلسله مغولی هند سرانجام در شورش بزرگ هندوستان که به سال 1275 هجری قمری مطابق با 1857 میلادی روی داد، پایان یافت. ظهیرالدین محمد بابر جامع حالات و کمالات بود و کتابی درباره فتوحات و جهانداری ترجمه حال خودش به نام توزوک بابری به زبان جغتایی تألیف کرد که بعدها عبدالرحیم خان جانان به فرمان اکبر شاه آن را به فارسی برگردانید، بابر به فارسی و ترکی شعر می گفت و این بیت زیبا از اوست:

بازآی ای همای که بی طوطی خطت               نزدیک شد که زاغ برد استخوان ما

باری، ظهرالدین محمدبابر هنگامی که پس از فوت پدر در ولایت فرغانه حکومت می کرد و شهر اندیحان را به جای تاشکند پایتخت خویش قرار داد، در مسند حکمرانی دو رقیب سرسخت داشت که یکی عمویش امیراحمد حاکم سمرقند و دیگری دایی اش محمود – حاکم جنوب فرغانه بود.

بابر به توصیه مادر بزرگش « ایران » از یکی از رؤسای طوایف تاجیک به نام یعقوب استمداد کرد. یعقوب ابتدا به جنگ محمود رفت و او را به سختی شکست داد و سپس امیراحمد را هنگام محاصره انیجان دستگیر کرد.

بابر که آن موقع در مضیقه مالی بود، خزانه امیراحمد در سمرقند را که دو گروه دینار  و زر بود به تصرف آورد و آن پول در آغاز سلطنت بابر در پیشرفت کارهایش خیلی مؤثر افتاد. بابر با وجود آنکه در آن زمان بیش از سیزده سال نداشت شعر می گفت و با وجود خردسالی، خوب هم شعر می گفت. این شعر را هنگام مبارزه با عمویش امیراحمد سروده است:

با ببر ستیزه مکن ای احمد احرار                   چالاکی و فرزانگی ببر عیانست

گر دیر بپایی و نصیحت نکنی گوش              آنجا که عیانست چه حاجت به بیانست.

مصراع اخیر به احتمال قریب به یقین پس از واقعه تاریخی مزبور که به وسیله بابر در دو بیتی بالا تضمین شده است، به صورت ضرب المثل در آمده در السنه و افواه عمومی مصطلح است.

منابع و مآخذ:

 1-ریشه های تاریخی امثال و حکم -  تألیف زنده یاد مهدی پرتوی آملی

2لغت نامه-  دهخدا

گذشت دوره ی فرهادو...

هزار و سیصد و هفتاد و ...و(مکث طولانی  )    و چند ثانیه بر باد و... ( مکث طولانی )

به قدر عمر بشر دست و پا زدن در هیچ         به عهد جا بن و بنیاد و...(مکث طولانی )

تمام عمر سکوتی به من مسلط بود               در این دقایق و فریاد و...( مکث طولانی )

هنوز شیره ی شیرین میان جان جاری         گذشت دوره ی فرهاد و... (مکث طولانی )

هزار وسیصد و هفتاد و «آه »...آری«آه»        هزاروسیصد وهفتادو...(مکث طولانی)

 

فرزند کشی رستم در شاهنامه

کاری بايد کرد
دير می‌شود
کاری بايد کرد
برف
راه را پوشانده است
باد مثل هميشه نيست
تا هوا روشن است
بايد از اين ظلمت بيهوده بگذريم
دارد دير می‌شود
من خواب ديده‌ام
تعلل
سرآغاز تاريکی مطلق است…

«ما نباید بمیریم؛ رویاها بی‌مادر می‌شوند-

سید علی صالحی- انتشارات نگاه»



پهلوان در کمند مکافات              محمدجعفر محمدزاده

نگاهی به ماجرای غم انگيز فرزندکشی رستم در شاهنامه فردوسی

مکافات عمل در شاهنامه ي فردوسی از جمله پندارهایی است که نمونه های فراوانی دارد. مکافات سرنوشت های نیک و یا شومی هستند که در اثر کردار شخصیت های شاهنامه پیش روی آنان قرار می گیرد. اعمال و رفتار هر شخص در طول عمر تقدیری محتوم را پیش روی او قرار می دهد. مکافات بسته به نوع اعمال مراتب و درجاتی دارد و به حتمی و معلق و کوچک و بزرگ تقسیم می شود. این مجال اندک بر آن است تا ضمن شرح گوشه هایی از داستان غم انگیز رستم و سهراب به این واقعیت برسد که آنچه بر سر رستم آمد تاوان عمل او بود که وی را به سوی فرزند کشی کشاند. شاید تاوان گناهی نا بخشوده که فقط مرگ سهراب، آن هم با دشنه ي پدر می توانست اثر آن را از وجود رستم بزداید. درباره ي داستان رستم و سهراب بسیار گفته اند و کتاب ها نوشته اند. داستانی تراژدیک که حقیقتاً از جهت زیبایی در اوج است و از نقطه نظر پرداخت بسیار استادانه و در اوج پرداخته شده است. و بدون تردید در ردیف برجسته ترین آثار ادبی جهان قرار دارد.
فردوسی در آغاز این منظومه‌ي زیبا ابتدا از مرگ سخن می گوید:
چنان دان که داد است و بیداد نیست        چــو داد آمدش جای فریاد نیست
فردوسی تأیید می کند که مرگ به هر نوعش داد است و بیداد نیست و تلویحاً مرگ سهراب و ماجرای غم انگیز آن را داد می داند و گله ای بر آن روا نمی دارد و اصولاً برای آن که امر ناخوشایندی را داد بدانیم باید دلایلی قانع کننده داشته باشیم.
در همین مقدمه فردوسی تأکید می کند که لزوماً نباید انسان ها پی به علل حقیقی برخی اتفاقات ببرند. مرگ یک واقعیت است، وقوع آن حتمی است و مرگ های نا بهنگام و خلاف عادت دید و فکر بشر هم ضرورتاً دلایلی برای خود دارند و ممکن است که بشر آن ها  را نتواند به درستی دریابد.
بر این کار یزدان تو را راز نیست        اگر جانت با دیـــو انباز نیست
در ابتدای داستان می خوانیم که:
غمی بُد دلش ساز نخجیر کـرد       کمر بست و ترکش پر از تیر کرد
سوی مرز توران چو بنهاد روی        چـو شیر دُژاگاهِ نخجیـــر جوی
بر این اساس، رستم به عزم شکار، راهیِ مرز توران می شود و به تعبیر فردوسی چون شیر «دژآگاه» در پی شکار می رود، شیر دژآگاه یعنی «شیر گرسنه و سهمگین در پی شکار». پس از آن به شکارگاه گوران روی می نهد و بی محابا و بی آداب و ترتیب شکار می کند و چندین شکار پیاپی روی هم می افکند:
به تیر و کمان و گرز و کمند       بیفگند بر دشت نخجیر چند
در رسوم پهلوانی این گونه شکار کردن دور از آيین جوانمردی است زیرا به حسب معمول، شکار به اندازه‌ي نیاز پسندیده تر بوده است. از این پس تصویری که فردوسی از کباب کردن و غذا خوردن رستم ارائه می کند دیدنی است:                                   

ز خاشاک و از خار و شاخ درخت       یکــی آتشی بر فـروزید سخت
چو آتش پراکنده شد پیـــل تن         درختـی بجســت از درِ بابــزن
یکـــی نرّه گوری بـزد بر درخت        که در چنگ او پرّ مرغی نَسَخت
چو بریان شد از هم بکند و بخَورد     ز مغـــز استخوانش برآورد گرد
 پس از این شکار کردن و خوردن بی محاباست که رستم پهلوان که همواره مرزدار و مرزبان و نگهبان ایران زمین از حملات دشمنان ایران بوده به خوابی عمیق فرو می رود. خوابی چون انسان های عادی و خفته از بسیاری طعام و شراب و بی دغدغه‌ي روزگار.
بخفت و بـرآسود از روزگــار       چمان و چران رخش در مرغزار
اولین نتیجه و ثمره‌ي خوردن غیر عادی و به دنبال آن خواب عمیق رستم در سرزمین دشمن دیرینه‌ي ایران زمین، فرار مرکب افسانه ای رستم از بر اوست. رخش که بارها چون همراهی مهربان و عاقل رستم را از خطر نجات بخشیده بود اینک با اولین چرت غفلت آلود رستم، چمان و چران از بر او دور می شود تا به دستان سوارانی از سرزمین ترکان گرفتار آید:
سواران ترکان تنی هفت و هشت       بر آن دشت نخجیـر گه بر گذشت
پی رخش دیــدند در مــرغــزار            بگشتنــد گــرد لب جــــویبـــار
چــو بر دشت مر رخش را یافتند          سوی بنـــد کـــردنش بشتافتنـــد
گرفتند و بـــردند پویان به شهـر          همـی هر یک از رخش جستند بهـر
رستم چون از خواب سنگین نیمروزی به خود آمد، اولین خبطی که متوجه آن شد فقدان رخش بود و از این بابت بسیار خود را سرزنش کرد. در این موضع است که فردوسی گم شدن رخش را به درد و رنج و مصیبت عظیمی برای رستم ماننده کرده است:
همی گفت که اکنـــون پیاده روان        کجا پویـم از ننگ تیـــره روان؟
چه گویند گردان که اسپش که برد؟      تهمتن بــدین سان بخفت و بمرد
کنـــون رفت بایــد به بیچـــارگی         سپردن به غم دل به یکبـــارگی
کنون بست بایــد سلیــح و کمـــر       به جایـــی نشانش بیابـم مگـــر
همی رفت زین سان پر اندوه و رنج     تن اندر عنا و دل انـــدر شکنج
چون رستم به شهر سمنگان رسید با بدرقه‌ي گرم و ترس آلود سمنگانیان روبرو شد. از شاه تا لشکری به استقبال او آمدند و پوزش خواهان گفتند:
بدین شهر ما نیک خواه توایم        ستوده به فرمان و راه توئیم
از آن جا که به تعبیر سعدی «خور و خواب و خشم و شهوت و آز» انسان ها را از مسیر حقیقت و شناخت آن دور می گرداند، رستم بی توجه به مهرورزی های اهل سمنگان- گر چه به ظاهر – با خشم و غرور همیشگی خود پاسخ آنان را داد:
بدو گفت رخشم بدین مـرغزار       ز من دور شد بی لگام و فسار
گــرایدونکه ماند ز من ناپدید          سران را بسی سـر بباید برید
از این پس رستم با سخنان دل گرم کننده‌ي شاه سمنگان آرام می گیرد و به مهمانی او قدم می گذارد و شبی را با شادی و شادمانی تمام سپری می کند. ماجرای ازدواج نهانی رستم با تهمینه دختر شاه سمنگان هم در این شب اتفاق می افتد و ماجرای سپردن نشان خود به تهمینه که با فرزند او، دختر یا پسر، همان کند که سفارش کرده است و الخ...
 رستم به غفلت و به دور ازحزم به سرزمین بیگانه قدم می گذارد. خور و خواب بیش از حد رخش را از کف او می رباید و خشم و شهوت وی را اسیر خود می کند و بی تدبیری بر او غلبه کرده و گر چه خود را زود از سرزمین سمنگان می رهاند اما دل در سمنگان

به دستان تهمینه سپرده است و خود بی آنکه اندیشه کند که این غفلت چه بر سر او خواهد آورد راهی ایران زمین می شود. سالی نمی گذرد که از تهمینه کودکی به دنیا می آید و او را سهراب می نامند. کودکی که :
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود        که یارست با او نبــــرد آزمود
جوانی جویای نام و جویای پدر که در سرزمین سمنگان هماوردی برای خود نمی یابد، به ناچار باید به سرزمینی دیگر، شاید ایران، راهی شود تا هماورد بجوید گرچه در ظاهر به دنبال پدر. جوانی نو رسته که از یک سو، اسیر مهر و عاطفه ي پدر و مغرور داشتن چنان یاوری قرار او را ستانده و از دیگر سو دسیسه های افراسیاب و تورانیان وی را تشجیع می کند تا برای دست یافتن به رستم عازم ایران شود. آیا همه‌ي صحنه های پیش آمده در جریان سفر سهراب تا مرز ایران و از بین رفتن همه‌ي عواملی را که ممکن بود سهراب در دست یابی به پدر یاری رساند، می توان به چیزی غیر از نتیجه ي عمل خود او که در انتظارش بود ارزیابی نمود؟ مکافاتی که حکم کرده بود به واسطه ي اشتباهات گذشته، رستم باید جگرگوشه ي خود را با دستان خویش در خون شناور سازد!
افراسیاب در این بین شادمانه و امیدوار به آینده، نقشه های شومی در سر می پروراند و منتظر و نظاره گر بود:
چو افراسیاب آن سخن ها شنـــود       خوش آمدش، خندید و شادی نمود
افراسیاب کاری کرد که باید می کرد و اگر جز این بود از تدبیر و سیاست او به دور بود. او باید به هر وسیله ای در صدد می بود تا کار ایران بسازد، و ایران با وجود رستم از بین رفتنی نبود، به ویژه آنکه اینک برای رستم پسری از جنس او پا به عرصه ي وجود گذاشته بود، که بیم آن می رفت این پدر و پسر دست در دست هم دهند و کار جهان یکسره سازند. پس چاره همان است که اندیشیده بود.

به گــردان لشکر سپهــدار گفت       که این راز بایــد که ماند نهفت
چو روی اندر آرند هر دو به روی       تهمتن بود بی گمان چاره جوی
پدر را نبایـــد که دانـــد پســـر        که بندد دل و جان به مهــر پدر
مگــــر کان گـــو سالخــــورد          شود کشته بر دست این شیرمرد
از آن پس بســازید سهــــراب را      ببندید یک شب بـرو خواب را
افراسیاب دو نفر از لشکریان خود به نام هومان و بارمان مأمور مراقب فرمان خود کرد. در واقع همه‌ي اتفاقات دست تقدیر بودند تا حصول مقصود را آسان کند و آن بودنی کار، یعنی؛ کشته شدن سهراب بر دستان رستم اتفاق بیفتد. از طرفی همه ي ابزار و امکانات موجود که باید مانع از فرزند کشی رستم و مرگ سهراب می شدند خود ابزار و قابله ای بودند در دستان تقدیر. تقدیری که محتوم بود و لایتغیر، زیرا آنچه ناخشنود می نمود خود نتیجه عمل و در واقع مکافات عمل رستم بود. سرنوشت محتومی که نوشداروی اعجازآورکیکاووس هم نتوانست مانع از وقوع آن باشد.
نکته ي پایانی اینکه: تصدیق این گفتار گردی بر قبای پهلوان بزرگ ایران و اسطوره‌ي ارجمند این آب و خاک نمی نشاند. زیرا که رستم موجودی مافوق انسانی نبوده و فردوسی هم در پی خلق چنین شخصیتی بر نیامده است. رستم پهلوانی دلیر و گُرد با همه ي خصایص انسانی بوده است که در جای جای شاهنامه و دیگر متونی که از رستم نام برده اند می توان آن را جست و جو کرد. انسانی که هم غم می خورد و هم شادی می طلبد. هم به درستی می اندیشد و هم به خطا وسوسه می شود .


 

احتمال

جا مانده ای میان من و احتمال من            جایی درست لای سکوت زلال من

وقتی بهانه می کنم این روزها تو را            لجباز می شوی بروی از خیال من

از مشرق نگاه ترم خط کشیده ای              تا انتهای دلهره های شمال من

حالا نشسته ای و به من خیره می شوی    در قهوه ی غلیظ و پریشان فال من

از چشمهای تیله ایت داغ می شود           فنجان لب پریده ی تلخ محال من

هم میزنم که شیر و شکر تازه ات کند        سر می کشم تمام تو را تا که حال من...

ساعت به وقت عاشقیم چند ثانیه....        حالا درست لحظه ی تحویل سال من

سر می رسی و بغض مرا پاره می کنی     سر می رسی میان من و احتمال من

احتمال

جا مانده ای میان من و احتمال من            جایی درست لای سکوت زلال من

وقتی بهانه می کنم این روزها تو را            لجباز می شوی بروی از خیال من

از مشرق نگاه ترم خط کشیده ای              تا انتهای دلهره های شمال من

حالا نشسته ای و به من خیره می شوی    در قهوه ی غلیظ و پریشان فال من

از چشمهای تیله ایت داغ می شود           فنجان لب پریده ی تلخ محال من

هم میزنم که شیر و شکر تازه ات کند        سر می کشم تمام تو را تا که حال من...

ساعت به وقت عاشقیم چند ثانیه....        حالا درست لحظه ی تحویل سال من

سر می رسی و بغض مرا پاره می کنی     سر می رسی میان من و احتمال من

سیب

 

حمید مصدق:

 تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت...

 

جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی!

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی، باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است.

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک، لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت؟!

خانه ام ابری است - نیما

خانه ام ابریست

یکسره روی زمین ابریست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می‌پیچید.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته‌ست

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می‌برم در ساحت دریا نظاره

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره ني زن که دائم می نوازد نی، در این دنیاي ابراندود

راه خود را دارد اندرپیش

دوره گرد

ياد دارم در غروبي سردِ سرد مي گذشت از کوچه ي ما دوره گرد داد ميزد کهنه قالي ميخرم دسته دوم جنس عالي ميخرم کاسه و ظرف سفالي ميخرم گر نداري کوزه خالي ميخرم. اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهي کشيد بغضش شکست... اول ماه است و نان در سفره نيست اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟ بوي نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خواهرم بي روسري بيرون دويد گفت: "آقا سفره خالي مي خريد؟